-محرم بیشتر شبیه کاروناله. من عزادارها رو تو خیابون می بینم که می خندند و همه تیپ مشکی زده اند. ظاهر عزادار دارند اما چهره های شادی دارند و می خندند و خوشحالند. شبیه سیزده به دره. اما این تو شبه و همه هم جای پارک تو خیابون ها ول هستند. واقعا نمی شه توی مساجد عزاداری کرد؟ حتما باید راه بیافتند و راه رو سد کنند؟ پسر کوچیکم عاشق دسته است. یاد بچگی های خودم می افتم که می افتادم دنبال دسته. انگار رسم بود! بعدا فهمیدم دخترها دنبال دسته دنبال پسرها هستند. من اما نبودم. یه پسری بود یه سال تو دسته که نمی شناختمش اما وقتی می دیدمش دوست داشتم باز هم نگاهش کنم اما هیچ وقت چیزی بیشتر از دو سه بار نگاه کردن نشد. حتما از پسرهای همسایه بوده اما من بیرون نمی رفتم و نمی شناختمش. به هر حال این اولین حس من به یک پسر بوده. - برای پسر اولم این جوری نبودم اما برای پسر دومم، اصلا دوست ندارم بره پیش دبستانی یا مدرسه. البته که دست من نیست و این یک اجباره ولی این یکی خیلی خجالتیه و می دونم اذیت میشه. کاش می شد با پسرهام می رفتم تو یه جزیره به دور از هر آدمی. بزرگ شدن پسرهام بین این بچه هایی که توشون هر مدلی آدم پیدا میشه ناراحتم می کنه. پسر بزرگم توی دعوا فحش رکیک جنسی داد. ما عادت به فحش دادن نداریم. ازش پرسیدم کجا یاد گرفته این جوری فحش بده؟ گفت تو مدرسه این چیزها عادیه و کسی ناراحت نمیشه. گفتم تو تا حالا دیدی من این جوری فحش بدم؟ گفت نه. گفتم من بلدم اما به خودم جرات گفتن این حرف ها رو نمی دم. دفعه بعد که این کارو بکنی جوری تنبیه ات می کنم که یاد بگیری کجا باید چه حرفی رو بزنی. تصمیم گرفتم دیگه مدرسه نذارم بره. غیر حضوری بره خیلی بهتره. فحش ناموسی برای بچه های دبستانی یه مکالمه عادی روزمره است. هر گ
برچسب:
نویسنده: حامد فراهانی
تاريخ: يکشنبه
31 تير
1403 ساعت: 14:35